|
من بودم
... تو بودی
... ما نبود
... سارا داره
وسایلشو جمع میکنه .. تو میگی
اصلا" حاضر نیستی جای سارا باشی ... من میخوام
گریه کنم ... یه بغضی
تو گلومه ... نمیتونم ...
نمیتونم ... مثل همیشه! حالا دیگه
سارا رفته ... علی میپرسه
سارا برنگشت؟! اون مجبوره! ازش خیلی
گفتم ... اینا میگذره
... تو من شدی
... من تو شدم
... من و تو
ما شدیم! حالا بوسم
میکنی ... بغلم میکنی
... اما مسئله این نیست ... مشکل جای دیگه ایه ... هنوز همه چی روبراه نیست ... U Use To Hug Me
U Use To Love Me But That Wasnt A Case! Everything Wasnt Ok ... دلشوره دارم ... ناراحتم ... گریه میکنم ... میگی همه چی درست میشه ... و در آخر ظاهرا" همه چی درست میشه ... ! تو خوشحالی ... من خوشحالم ... غافل از اینکه ... یه اشاره ... از اون دور دست ها ... نوریه که من و تو امید خودمون میبینیمش ... همه چیز خراب میشه ... ! میگی پس چی شد؟! امید من؟! امید تو؟! غصه نخور ... دلتنگی نکن ... ما گفتیم با همیم پس باهم میمونیم ... ما هستیم ... تا ابد ... با هم ! ما که کوتاه نمیایم ... دوباره دلشوره دارم ... نا امیدم ... تو میترسی ... بغلت میکنم ... !
بهم میگن
همیشه همه چیز به میل من پیش نمیره ... میگن باید
تحمل کنم ... میگن باید سازگاری خودمو بیشتر کنم... میگن الآن
تو مدرسه ... فردا دانشگاه ... پسفردا
سر خونه زندگیم ... تو فامیل ... سر کار ... باید تحمل داشته باشم تا بتونم زندگی کنم ... تا بتونم
کنار بیام ... میگن نباید سر یه مشکل همه چی رو عوض کنم ... تغییر بدم ... غافل از
اینکه ... تمام اینها
... منو مصمم
تر میکن ... که به هدف خودم نزدیک تر بشم ... که مرگ رو بیشتر تو دستم بگیرم ... بیشتر بشناسمش ... دلایلش رو لمس کنم ... دوسش داشته باشم ... بخوامش!
دارم فکر میکنم ... به اینکه ... شاید چند بسته قرص قوی کارو تموم کنه ... نه؟!
من از هرچی که با ضمیر "من" شروع و با فعل گذشته ها تموم بشه بدم میاد ... من از هرچی مقایسه کردن های ذهنمه بیزارم ... میخوام همه ی گذشته م حذف بشه , پودر بشه , بره به درک!
تمام میشوم شبی , فقط به من اشاره کن ... !
هوا رو دیدی چه خوشمل شده؟! احساس Love In The Air بهم دست میده ... :D فکر کن بارون بیاد ... برگام ریخته باشه ...
I scream into the night for you پ.ن: اینموقع شب (شایدم صبح) توی همین لحظه این آهنگ داره دیوونم میکنه! پ.ن2: دوس دارم از یه پرتگاهی از پشت بپرم ... چشمامم ببندم!
نتونستم ... نتونستم ... نتونستم ساکت بمونم ... نتونستم اینجا ننویسم ... حالم بده ... احساس میکنم یه لیتر خون تو گلومه ... میخوام بالا بیارم اینهمه خون رو ... احساس میکنم واسه هیچکی مهم نیست ... واسه هیچکی مهم نیست من الآن بیفتم بمیرم ... ناخونای تک و توک انگشتام درد میاد ... احساس میکنم تمام خون بدنم جمع شده تو گلوم ... سر انگشتام خون نیست ... سفید شده ... احساس میکنم تنهای تنهام ... اصلا" بدرک که تنهام ... بدرک ... مگه بده تنهایی؟! آهنگ losing grip داره تو ذهنم بارها و بارها تکرار میشه! why should I care cause you weren't there when I was scared I was so alone Why should I care , when you don't care then I dont care , when I'm going anywhere بدنم یخ کرده ... هر از چند گاهی میلرزم ... انگار رو ویبرم ... من نمیدونم چه اتفاقی افتاده ... چه اتفاقی میخواد بیفته ... دارم باور میکنم ... دارم باور میکنم ... دارم باور میکنم ... دارم باور میکنم ... |
About![]()
تو مرا میفهمی ... Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 Links
My Romantics |